... روزگار غریبی است نازنین ...

( در این بن بست )
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است نازنین ...
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین ...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
آنکه قصابان اند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی است نازنین ...
و تبسم را لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین ...
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ...

یک سفر خیس به سمت دنیای دور! تاكنون در كشورهاي پيشرو در زمينه علوم فضايي، بيش از 240 پرواز به فضا با سرنشين انساني انجام شده كه منجر به حصول دانش قابل توجهي در زمينه علوم فضايي و طب فضا شده است.پيش بيني هاي اوليه از واكنش انسان به پرواز در فضا بر اين فرض استوار بود كه سازگار شدن با فضا منجر به ايجاد بيماري در فرد خواهد شد و امكان تطابق فيزيولوژيك بدن وجود نخواهد داشت. بسياري از افراد پس از پرواز در فضا از ايجاد اختلالات رواني مي ترسيدند چرا كه خود را جدا از زمين مي ديدند و از فضا به زمين نگاه مي كردند. فیزیولوژی هوانوردی مقدمه بتدریج که انسان در هواپیما ، در کوهنوردی و در سفینه‌های فضایی به ارتفاعات بلندتر و بلندتر صعود کرده است درک اثرات ارتفاع و فشار پایین گازها و نیز چندین عامل دیگر از قبیل نیروهای شتابی و بی‌وزنی بر روی بدن انسان بطور فزاینده‌ای اهمیت بیشتری پیدا کرده است. فشار جو در ارتفاعات مختلف در سطح دریا فشار جو 760 میلیمتر جیوه ، در ارتفاع 3000 متری فقط 523 میلیمتر جیوه و در ارتفاعات 15000 متری 87 میلیمتر جیوه است. این کاهش فشار بارومتریک علت اصلی تمام مسائل ناشی از هیپوکسی در فیزیولوژی ارتفاعات بلند است زیرا بتدریج که فشار بارومتریک کاهش می‌یابد، فشار سهمی اکسیژن به همان نسبت کم می‌شود و در کلیه اوقات اندکی کمتر از 21 درصد فشار بارومتریک کل باقی می‌ماند. اثرات حاد هیپوکسی بعضی از اثرات حاد هیپوکسی با شروع در ارتفاعات تقریبا 3600 متری عبارتند از خواب آلودگی ، بی‌حالی ، خستگی روانی و عضلانی ، گاهی سردرد ، ندرتا تهوع و گاهی احساس خوشی. تمام این علایم در ارتفاع بالاتر از 5400 متری به مرحله پرشهای عضلانی یا تشنجات پیشرفت کرده و در بالاتر از 6900 متری به اغما می‌انجامد. یکی از مهمترین اثرات هیپوکسی کاهش قدرت روانی است که قضاوت ، حافظه و انجام حرکات دقیق را مختل می‌کند. سازش با فشار اکسیژن پایین هرگاه شخصی برای چندین روز ، چندین هفته با برای سالها در ارتفاعات بلند اقامت کند با فشار اکسیژن پایین سازش بیشتر و بیشتری پیدا می‌‌کند. بطوری که فشار اکسیژن پایین موجب اثرات زیان آور کمتر و کمتری در بدن می‌شود و لذا شخص قادر می‌شود که بدون بروز اثرات هیپوکسی کار سخت‌تری را انجام دهد یا به ارتفاعات باز هم بلندتری صعود کند. روشهای اصلی که این مصونیت حاصل می‌شود عبارتند از: • افزایش شدید تهویه ریوی • افزایش گویچه‌های قرمز خون • افزایش ظرفیت انتشاری ریه‌ها • افزایش تعداد رگهای بافتی • افزایش قدرت سلولها برای به مصرف رساندن اکسیژن با وجود فشار پایین اکسیژن. نیروهای شتابی در سفرهای فضایی برخلاف هواپیما ، سفینه فضایی نمی‌تواند چرخشهای سریع انجام دهد. بنابراین ، شتاب گریز از مرکزی اهمیت زیادی ندارد مگر اینکه سفینه فضایی چرخشهای غیر عادی پیدا کند. از طرف دیگر ، شتاب هنگام پرتاب سفینه و آهسته شدن سرعت هنگام فرود سفینه که هر دو از نوع شتاب خطی است ممکن است فوق‌العاده عظیم باشد. هنگام آهسته شدن شتاب در جریان ورود سفینه فضایی به جو نیز مشکلاتی بوجود می‌آید. شخصی را که با سرعت یک ماخ (سرعت سیر صوت و هواپیمای سریع) پرواز می‌کند میتوان بدون خطر شتابش را در یک مسافت 200 متری آهسته کرده و به صفر رساند. در حالی که شخصی که با سرعت 100 ماخ پرواز می‌کند، نیاز به مسافتی حدود 16000 کیلومتر برای رساندن سرعتش به صفر دارد. دلیل اصلی این اختلاف آن است که مقدار کل انرژی که باید در جریان آهسته شدن سرعت دفع شود متناسب با مجذور سرعت است که به تنهایی مسافت مورد نیاز را در 10000 برابر می‌کند. اما علاوه بر این ، هرگاه آهسته شدن سرعت مدت زیادی طول بکشد نسبت به هنگامی که آهسته شدن سرعت مدت کوتاهی طول بکشد انسان می‌تواند آهسته شدن سرعت بسیار کمتری را تحمل کند. بنابراین آهسته کردن سرعت از سرعتهای بسیار زیاد بایستی با آهستگی بسیار بیشتری از آنچه برای سرعتهای آهسته‌تر مورد نیاز است، انجام شود. نیروهای کاهش دهنده شتاب در پرش با چتر نجات هنگامی که یک چتر باز از هواپیما بیرون می‌پرد، سرعت او در ابتدا دقیقا صفر متر در ثانیه است. اما سرعت سقوط او به علت نیروی شتاب ثقل پس از یک ثانیه 9.8 متر در ثانیه و پس از دو ثانیه 19.6 متر در ثانیه خواهد بود و به همین نسبت افزایش خواهد یافت (اگر هیچگونه مقاومت هوا وجود نداشته باشد). نیروی کاهش دهنده شتاب ناشی از مقاومت هوا که تمایل دارد سرعت سقوط را کاهش دهد نیز زیاد می‌شود. سرانجام نیروی کاهش دهنده شتاب ناشی از مقاوت هوا دقیقا با نیروی شتاب ثقل متعادل می‌شود، بطوری که بعد از سقوط برای حدود 12 ثانیه و طی مسافتی حدود 420 متر ، شخص با سرعت نهایی 175 تا 190 کیلومتر در ساعت در حال سقوط خواهد بود. محیط مصنوعی در سفینه فضایی مسدود چون در فضای کیهانی هوا وجود ندارد لذا باید یک اتمسفر مصنوعی توام با سایر شرایط اقلیمی در سفینه بوجود آورده شود. مهمتر از همه ، غلظت اکسیژن باید به اندازه کافی بالا و غلظت کربن دی‌اکسید باید به اندازه کافی پایین باقی بماند تا از بروز خفگی جلوگیری شود. در بعضی سفرهای فضایی اولیه یک جو داخل سفینه ای محتوی اکسیژن خالص با هوای طبیعی 260 میلیمتر جیوه بکار میرفت. اما در سفینه رفت و برگشت یا شاتل فضایی گازهایی تقریبا برابر با هوای طبیعی یعنی با نیتروژن به میزان 4 برابر اکسیژن و فشار کل 760 میلیمتر جیوه بکار می‌روند. در مورد سفرهایی که بیشتر از چندین ماه طول می‌کشند حمل ذخیره کافی اکسیژن و مقدار کافی ماده جذب کننده کربن دی‌اکسید غیر عملی است. به این دلیل تکنیکهای گردش مجدد برای استفاده از اکسیژن مصرفی پیشنهاد شده‌اند. پاره‌ای از روشهای استفاده مجدد بستگی به اعمال فیزیکی خالص از قبیل تقطیر و الکترولیز آب برای آزاد کردن اکسیژن دارد. روشهای دیگر بستگی به اعمال بیولوژیک از قبیل استفاده از جلبکها با ذخیره کلروفیل زیادشان برای تولید مواد غذایی و همزمان با آن آزاد شدن اکسیژن از کربن دی‌اکسید بوسیله فتوسنتز دارند. بی‌وزنی در فضا کسی که در یک ماهواره مداری یا سفینه بدون شتاب قرار دارد احساس بی‌وزنی خواهد کرد. به این معنی که به سوی کف ، اطراف یا سقف سفینه کشیده نمی‌شود، بلکه صرفا در محفظه داخل سفینه شناور باقی می‌ماند. دلیل این امر وارد نشدن کشش نیروی ثقل بر روی بدن نیست. زیرا نیروی ثقل هر جسم آسمانی نزدیک کماکان بر روی بدن عمل می‌کند. اما باید دانست که نیروی ثقل توسط نیروی گریز از مرکزی گردش مداری سفینه که بطور همزمان بر روی سفینه و شخص هر دو عمل می‌کند متعادل می‌ شود. بطوری که هر دو توسط نیروی شتاب دهنده دقیقا یکسان ودر یک جهت واحد کشیده می‌شوند. به این دلیل شخص صرفا به سوی هیچیک از جدارهای سفینه فضایی کشیده نمی‌شود. زمانی که فضانورد به مدت طولانی در فضا می مانند، اثرات زیر مشاهده می شود: 1-کاهش حجم خون 2-کاهش توده گلبولهای قرمز 3-کاهش قدرت عضلانی 4-کاهش برون ده قلبی 5-از دست دادن توده استخوانی چرا فضانوردان همیشه خیس هستند؟ تعرق بدن به واسطه جریان هوا باعث خنک شدن پوست می‌شود. این در حالی است که جاذبه زمین عامل به وجود آمدن جریان هوا است. اما بدون جاذبه، پوست به تلاش بی‌فایده خود برای خنک شدن از طریق تعرق ادامه خواهد داد! زندگی در فضا و به طور کل در محیط بدون جاذبه‌ای که ما روی زمین تجربه می‌کنیم می‌تواند خیلی متفاوت باشد. شاید ما آن‌قدر به جاذبه عادت کرده باشیم، که نسبت به تاثیرات آن هشیار نباشیم،‌ اما به محض این که زمین را ترک کنیم،‌ تاثیرات بزرگ جاذبه را درک می‌کنیم. یکی از تاثیراتی که جاذبه زمین دارد،‌ تاثیر بر میزان تعرق بدنمان است! از یک طرف، بدن عرق می ‌کند چون می‌خواهد با مرطوب نگه داشتن پوست، آن را خنک کند. اما خود عرق چه‌طور پوست را خنک می‌کند؟ عرق برای تبخیر شدن گرمای سطحی پوست را می‌گیرد و آن را خنک می‌کند. جریان هوا به این کار کمک شایان توجهی می‌کند. از طرف دیگر،‌ روی زمین هر چه به سطح نزدیک‌تر شوید، به دلیل جاذبه زمین،‌ مولکول‌های بیشتری از هوا در اتمسفر اطرافتان وجود دارند. هر چه از زمین فاصله بگیرید، به دلیل کم شدن تاثیر جاذبه زمین، مولکول‌های هوا از هم بیشتر فاصله می‌گیرند و فشار هوا هم کم‌تر می‌شود. همین تفاوت فشار، باعث پدیده ای به نام همرفت طبیعی می‌شود:‌ انتقال هوای سبک‌تر به سمت بالا و در نتیجه جریان هوا. اما در فضا خبری از جاذبه زمینی نیست. بنابراین جریان هوایی هم در کار نیست. به گزارش لایف‌لیتل‌میستریز، بدن در این وضعیت برای خنک‌ شدن، بیشتر عرق می‌کند. اما چون تعریق (به دلیل عدم وجود جریان هوا)‌ تبخیر نمی‌شود، بدن خنک نمی‌‌شود. در نتیجه پوست بیشتر و بیشتر عرق می‌کند. از طرف دیگر، به دلیل عدم وجود جاذبه،‌ دیگر قطره‌های عرق روی بدن سرازیر نمی‌شوند و نمی‌چکند! تصور کنید پوست عرق‌کرده‌ای که نه تبخیر می‌شود و نه قطره‌هایش سرازیر می‌شوند یا با چکیدن از بدن دور می‌شوند، چه حسی می‌تواند داشته باشد!

ای بازگشته


تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم !

اما ... نه :

گاهي از تب هيجان ها

بي تاب مي شديم

گاهي كه قلب ها مان

مي كوفت سهمگين

گاهي كه سينه هامان

چون كوره مي گداخت

دست تو بود و دست من ـ اين دوستان پاك ـ

كز شوق سر به دامن هم مي گذاشتند



وز اين پل بزرگ

ـ پيوند دست ها ـ

دلهاي ما به خلوت هم راه داشتند !

يك بار نيز

ـ يادت اگر باشد ـ

وقتي كه تو ، راهي سفري بودي

يك لحظه ، واي تنها يك لحظه

سر روي شانه هاي هم آورديم

با هم گريستيم ...

تنها نگاه بود و تبسم ، ميان ما

ما پاك زيستيم !

اي سر كشيده از صدف سال هاي پيش

از بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهاي خوب

تو ، آفتاب بودي

بخشنده ، پاك ،‌گرم

من مرغ صبح بودم

ـ مست و ترانه گو ـ

اما در آن غروب كه از هم جدا شديم

شب را شناختيم .


در جلگه غريب و غم آلود سرنوشت

زير سم سمند گريزان ماه وسال

چون باد تاختيم

در شعله بلند شفق ها

غمگين گداختيم.

جز ياد آن نگاه و تبسم،

مانند موج ريخت به هم هر چه ساختيم .

ما پاك سوختيم .

ما پاك باختيم .

بازگشت

سلام دوستای گلم

امیدوارم پر از انرژی های مثبت باشید

اینجا گرد و خاک گرفته خیلی وقته نیومدم 

الان که اومدم دیدم کلی تبریک و نظر دارم

از همتون ممنونم

همون طور که قول دادم و ذکر کردید رویای شخصی فراموش نشده

خوب من آمادگی ارائه هر گونه کمکی رو به بچه درسخونای گل دارم

بهتره نظرات کنکوریتونو توی وبلاگ ایچو بذارید و نظرات شخصی رو اینجا

به همه اونایی که قدرتمندانه دارن درس می خونن تبریک می گم و براشون آرزو می کنم که دنیای قشنگی رو برای خودشون بسازن

فعلا

زیبا دیدن

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.

طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است. اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند: فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟

دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید. اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.

وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند: کاملا متوجه شدیم. می‌گویند: زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛ سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند و اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.

زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است

جواهر

*

یه خانم جوانی بود که سر کوچشون یه جواهر فروشی بود ؛ هر روز که از سر کار میومد خونه لحظاتی رو صرف نگاه کردن به اون جواهرفروشی و جواهرهای اون مغازه میکرد و دیدن اونها آرومش میکرد

ترجیح می داد بهشون خیره بشه تا اینکه اونارو داشته باشه ، آخه توقف در جلوی اون جواهر فروشی درد های دلش رو آروم میکرد و خستگیه اون رو برطرف میکرد ؛ مخصوصا یکی از اون جواهرها که تقریبا پشت بقیه بود خیلی مورد علاقه اون خانم جوان بود ؛ به اون یه دونه بیشتر خیره میشد و باهاش حرف میزد.اون یه دونه جواهر رو بیشتر دوست داشت و تو خیالش باهاش بیشتر از بقیه درد دل میکرد.ء

هر روز این کار رو میکرد...و آروم میشد

روزها گذشت...ء

بعد پیش خودش گفت حالا که این جواهر ؛ این سنگ زینتی ؛ این سنگ صبور اینقدر بهش نزدیکتر از بقیه اونهاست ، بره داخل مغازه و کمی از نزدیک تر اونو ببینه یا اصلا چرا اونو واسه خودش !!!؟؟؟

ولی وقتی سراغ جواهر قشنگش ، سنگ صبورش رو از مغازه دار گرفت میدونید در جواب چی شنید؟؟؟

اون جواهر وجود داشت ولی نه تو اون مغازه...اون که اونجا ،اون پشت بود از اون عکسی های سه بعدی بود ؛ اصل جواهر فرسنگ ها دورتر تو یه جواهر فروشی دیگه بود و فقط عکس قشنگش اونجا بود

عجب که خانم جوان تا اون موقع با یه عکس درد دل کرده بود

چقدر سخت بود براش

از مغازه اومد بیرون و فهمید که دیگه بیشتر درد دل هاش رو باید پیش خودش نگه داره ، دیگه سنگ صبوری وجود نداره ، یعنی داره ولی فرسنگ ها اونور تره

خوب آخه خانم جوان نمی تونه برای دیدن اصل جواهر هر روز فرسنگ ها راه بره...خسته میشه...و ممکنه حتی درد های دلش کمی بیشتر هم بشه

تازه اونجا توقف میکرد که هم خستگیش برطرف بشه و هم درد دل کنه!!!!!!ء

از فردای اون روز اون خانم جوان وقتی سر راهش به جواهر فروشی میرسید ؛ حتی توقف هم نمی کرد!!!؟؟؟

دیگه سنگ صبور نداشت

کاش همه ما قبل از باز کردن دریچه دلمون واسه کسی اول ببینیم میتونه یک سنگ صبور ماندگار و واقعی برای خستگی هامون باشه ؟؟؟ یا میخواد فقط یک عکس برامون باشه؟؟؟

بیچاره جواهر که فرسنگها اوطرف تره و کاری از دست اون هم بر نمیاد

نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش

به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد .به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد
حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند آبراهام لینکلن ... الگوی باراک اوباما

به پسرم بیاموزید همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ،

اما او باید بداند كه كه به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد .

به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود .

به او بیاموزید ، كه در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست .

می دانم كه وقت می گیرد ،

اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش ، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد .

به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد .

او را از غبطه خوردن بر حذر دارید .

به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .
اگر می توانید ، به او نقش موثر كتاب در زندگی را آموزش دهید .

به او بگویید تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز می كنند ، دقیق شود .

به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد .

به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید .

اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند .

به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد .
به او بیاموزید كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .
به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید .اما از او یك نازپرورده نسازید .

بگذارید كه او شجاع باشد ، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد

توقع زیادی است اما ببینید كه چه می توانید بكنید...

آیا ما هم یاد میگیریم روزی مدرن فکر کنیم؟

عشق یا دوست داشتن

عشق يک جوشش کور است و پيوندى از سر نابينايى. اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و از روى بصيرت روشن و زلال .
عشق، بيشتر از غريزه آب مى خورد و هرچه از غريزه سرزند بى ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مى کند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مى يابد .
عشق درغالب دل ها، درشکل ها و رنگ هاى تقريبا مشابهى، متجلى می شود و داراى صفات و حالات و مظاهرمشترکى است، اما دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خويش دارد و از روح رنگ مى گيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هرکدام رنگى و ارتفاعى و بعدى و طعم و عطرى ويژه ى خويش دارد ، مى توان گفت که به شماره ى هرروحى ،‌ دوست داشتنى هست .
عشق با شناسنامه بى ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها برآن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان و مزاج زندگى مى کند و برآشيانه ى بلندش روز و روزگار را دستی نيست …
عشق، درهر رنگى و سطحی، با زيبايى محسوس ،‌ درنهان يا آشکار، رابطه دارد . چنانکه شوپنهاور مى گويد : شما بيست سال بر سن معشوق تان بيفزاييد، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روى احساستان مطالعه کنيد ! اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايى های روح که زيبايى محسوس را بگونه اى ديگر می بيند .
عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
عشق با دورى و نزديکى در نوسان است. اگر دورى به طول انجامد ضعيف مى شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مى کشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و « ديدار و پرهيز » زنده ونيرومند مى ماند. اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا ست. دنيايش دنياى ديگرى است .

عشق، ‌جنون است و جنون چيزى جزخرابى و پريشانى « فهميدن » و « انديشيدن » نيست. اما دوست داشتن،‌ در اوج معراجش، ‌ازسرحد عقل فراتر می رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مى کند و با خود به قله ى بلند اشراق مى برد .
عشق زيبايى هاى دلخواه را درمعشوق مى آفريند و دوست داشتن زيبايی هاى دلخواه را در « دوست » مى بيند و مى يابد .
عشق يک فريب بزرگ و قوى است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمى، بى انتها و مطلق .
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن .
عشق بينايی را می گيرد و دوست داشتن می دهد .
عشق خشن است و شديد و درعين حال ناپايدار و نامطمئن. و دوست داشتن،‌ لطيف است و نرم و درعين حال پايدار و سرشار از اطمينان .
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير .
از عشق هرچه بيشتر مى نويسيم، ‌سيراب تر مى شويم و از دوست داشتن هرچه بيشتر، ‌تشنه تر .
عشق هرچه ديرتر مى پايد کهنه تر مى شود و دوست داشتن نوتر .
عشق نيرويى است درعاشق که او را به معشوق مى کشاند، و دوست داشتن جاذبه ايست در دوست، که دوست را به دوست مى برد

دکترعلی شریعتی

زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتریی از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته‌ و انسان پیچید خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید. آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند. می‌ترسید راه برود. می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد… بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ….

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ….

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفشدوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. کسی که هزار سال زیسته بود!

می خواهم

می خواهم عروسک وار زندگی کنم

تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند

تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم

تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم

اما نه …...

چه خوب است که همین انسان خاکی باشم

اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد